![]() |
![]() |
|
| همه چیز کمی اگر تیره می نماید,باز روشن می شود زود..این حقیقتیست, بارانی را باید تا رنگین کمانی برآید |
|
چشم هایم امشب بیدارند؛
خواب از من خسته شدست؛ دل به مهمانی سیب های کال اندیشه رفته ست، صدای نفس هایم سنگین است، بغض ساعت همراه با من شکسته ست و تیک تاک امانش نمی دهد روح سرکشم سوا از جسم صلبین، به هجوم چراها و کاش ها! پاتک می زند اما... پیروزی با کیست؟ خوب شد، امشب تنها نیستم عنکبوتِ کنج اتاق هم بیدار است تار می تند! یا شاید مکر! ... نکند خوابم را او زندانی کرده! به که پناه برم تا سربازهای یأس، ناکامی، ترس، نفرت، غفلت، شک، آینده ی مبهم،... خوابم را به یغما نبرند، آنها چه می دانند که من، هم شب و هم روز را دوست دارم، و هدف را و انگیزه را، و امید دارم به فتح آرزوها، من کودک درونم را نیز دوست دارم چون به کمک می آید و با سر انگشتش ابر سیاه افکار غمگینم را تکه تکه می کند ... بیدارم و عنکبوت هنوز می بافد.. می شمارم... یک، دو، سه... بالاخره صدایی آمدن صبح را خبر می دهد و باید برخیزم، و به او بگویم که پناهم دهد و دوستم بدارد... آری، باید برخیزم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 21:30 توسط گل یخ |
|
|
خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش مثل عذابِ مردن به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته دلم از رفتنت بد جوري شكسته تو نمي ماني روياهاي خوبم اما من فقط به تو مي گويم فقط براي تو مي خوانم فقط براي تو مي نويسم از رنجي كه مي برم از دردي كه دارم تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري مي دانم شايد تو دوست داري من مجنون شوم آواره شوم اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم تو مي روي و يك بغض كال در گلو جلوي آوازم را مي گيرد نمي توانم تو را فرياد بزنم گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند اسمت را از خاطره ها پاك كنند چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم نمي داني شكستن چقدر سخت است آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است اگر مي خواهي من بشكنم اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم برو حرفي نيست هميشه براي رفتن بهانه زياد است آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد شايد عشق تو جاي ديگر پيش كسي بهتر باشد برو اما فراموشم نكن اين ديوانه خود را به خاطر بسپار دنيا همين امروز و فردا نيست مرا نكن همبازي روزگار برو مگذار آن روزها يادت برود قصه آشنايي ما اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام چه كنم، دست خودم نيست آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام مي دانم دوستم نداشتي و نداري مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري چه مي شود كرد يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم برو اما به كسي نگو با من چه كردي نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند نگو حقش بود ظالمت مي كنند نگو عشق ما از اول اشتباه بود مي گويند رفيقش نيمه راه بود نگو دست محبتش را رد كردي مي گويند به خودت بد كردي نگو زندگيش تباه شد مي گويند براي تو گناه شد نگو مرا براي بازي انتخاب كردي مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي نگو كارش گذشته از كار مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار نگو نمي خواهمش آدم زياد است مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟ نگو زندگيش را گرفتم نه به تو تقديم كردم هديه بود نگو ناقابل بود هرچه بود پيشكش دل بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/01ساعت 5:55 توسط گل یخ |
|
|
ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش! ساده است لغزشهای خود را شناختن؟! .با دیگران زیستن به حساب ایشان... و گفتن که من اینچنینیم...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/13ساعت 2:5 توسط گل یخ |
|
|
گرفتار شدیم
رها ماندیم کوچه ها یکی یکی ما را پشت سر گذاشتند اما ما در پیچ کدام یک از این کوچه های خلوت دل خود را جا گذاشتیم خالی از ترس اما لبریز از عشقی پاک آسمانی دشوار است دور بودن اما جدایی هم خود عالمی دارد . . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/03/18ساعت 0:49 توسط گل یخ |
|
|
ای کاش می شد به همان سادگی و پاکی می ماندیم تا شیرینی لالایی مادرانه کودکی را بر بالین عروسک زندگی از دست نمی دادیم کودکی را کجا جا گذاشتیم...؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/09ساعت 23:27 توسط گل یخ |
|
|
خیلی روزحا دلم می خواد عظ تح دل بخندم، نح عینکح حوس کنم، نح دوست دارم حصش کنم می خوام خندح حام زورکی نباشن...ولی..... بح نضر شما عثلا میشح عظ تح دل خندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چح مزحی دارح؟ خیلی زود از خودم خسته می شم، تو تنحاییم بجز خودم کثی نیست و بدیشم حمین که کثی نیست تا دردطو بحش بگی.. ولی نح، میگن "درد، ثرمایح عادم ، نباید با کثی قسمتش کنی" منم کح تا هالا دردم بح کثی نگفتم... آرح، بر می گردم، بر می گردم بح تنحایی خودم، صکوط و طاریکی... توش اندوح حست، غسه حست، عما در کنارش یح روزنح می بینی، عمید و عنتزار حست... دیگه حیچی برام وجود خارجی نداره، حر چی می بینیم ثراب عظ حمح چیز و حمح کث می ترسم.... حیش کث برات نمی مونح، حمح میرن نکنح یح روز کح بیدار شدم، بی خبر رفتح باشم... تو کدوم خاترح دنبال خودم بگردم..؟؟؟ عظ کی نشون بگیرم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/07ساعت 19:14 توسط گل یخ |
|
|
رودخانه می پیچد و دخترک هنوز نگاه منتظرش را به راه دارد به راستی همان شاخه بود سنگ صبور حرفهای نا تمام شاید تنها تکیه گاه روزی من به او نیاز داشتم و امروز...؟! چرا هیچ کاری نمی کند ؟لباسش خیس می شود؟ مادر کتش می زند؟ شاید برادرش بیدار شده باشد... با خود زمزمه می کند به من نیاز دارد.. به یاد روزهایی می افتد که در کنار درختی سر سبز می نشست و خود را در سایه آن خوشبخت می دید... درخت نوازشش می کرد و صدای آواز پرندگان.. اما حالا...؟؟؟ دخترک فریاد می زند جان من و تو تشنه پیوند مهر بود دردا که جان تشنه خود را گداختی بس دردناک بود جدایی از هم جدا شدیم و بدین درد سوختیم دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .. و لحظه بعد دخترک در آب در پی شاخه پیچ اول بود یا شاید هم کمی جلوتر شاخه در آغوش دخترک جا گرفت و دخترک آهسته گفت: "گلدان تو قلب من است و فراموشی تو مرگ من..."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 0:15 توسط گل یخ |
|
|
به نام او که نامش دوا و یادش شفاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/02/31ساعت 23:51 توسط گل یخ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آذر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
کاغذ بی خط (نیکو) قصه وفا (وفا) |
|
RSS
|